دوست دارم بنویسم اما انگار احساس آدما هم مثل مزاجشون گهگاه تغییر میکنه، گاهی دوست داری از تنهاییت بنویسی تو تنهایی خودت میمونی و دوست داشتن اون تنهاییت تنها چیز دوست داشتنیه تو زندگیته اما گاهی اوضاع فرق بقول بعضیها ورق برمیگرده طبعتم فرق میکنه دیگه شاید تنها چیز دوست داشتنیت تو زندگیت تنهایی یواشکیت و گریه ها شبونت نیست چیزهای دیگه هم میتونی دوست داشته باشی. شنیدم میگن آدما دوست داشتناشون با سنشون فرق میکنه اما انگار فقط دوست داشتن نیست که فرق میکنه جرات آدما هم خیلی فرق میکنه وقتی سنت کمتره جراتت زیاده و وقتی سنت میره بالا احتیاطت بالا نمره هر کدومشون تابعی از سنتن هر کدومشون یه جور خاصن اما اون تصمیم های یهویی یه جور خاص قشنگن. کاش بدونیم همینجوری که داره پیش میره یه روز میبینم آخر خطیم کم مونده متولد شیم تو یه دنیای دیگه یه وقت میبینم ماه آخر جنینیمونه تو این دنیا و باید شروع کنیم یه زندگی دیگه رو .دوست ندارم بگم باید بریم از این زندگی ، زندگی شروعه شروع همه چیزهایی که دوست داریم شروع تازگیها ،عادت کردیم به غصه خوردن عادت کردیم غصه چیزهایی رو که نداریمو بخوریم عادت کردیم همش مقایسه کنیم و خودمون خوشبخت ندونیم هر کدوم از نداشته ها یه جور دیگه است بعضی اکستابیه بعضیا انتسابی حالا هرچیکه بوده و هس شروع کنیم چیزای خوبو ،شروع کنیم دوست داشتنامونو شروع تجربه کنیم بهترینهامنو .....شروع کنیم تا از بین ببریم بی تفاوتیامونو از آدمای اطرافمون ساده رد نشیم از یه دختر خانمی که تو چشاش غصه هست راحت رد نشیم از غرور شکسته یه پسر بچه ، کاش بتونیم همیشه همه جا تو هر شرایط دوست داشته باشیم همه رو کاش مرز خواهر و برادری و پدر و مادری و بشکنیم و دوست داشته تمام مادرارو تمام پدرارو تمام برادرارو و تموم خوهرارو .... و کلا به قول حضرت مولانا : من غصه را شادی کنم
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
ای بیکسان ای بیکسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
دیوان شمس
برچسب: من غصه را شادی کنم,
نویسنده: هستی حیدری